|
|
|
|
|
خدایا کفر نمیگویم، ، پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 1:11 توسط کرکس
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز 28 مرداد سالروز کودتای سیاه هستش..... لعنت به کسانی که کسی چون مصدق رو از ما گرفتن و لعنت به کل کودتاچیا..... لعنت به نفتی که همیشه جلوی پیشرفت ما رو گرفته و .... کاش مردم ما بتونن حرفای مصدق رو بفهمن و برای رسیدن کامل به هدف مصدق متحد بشن. به امید اون روز...... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 19:33 توسط کرکس
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا اينجاست ... خدا با ماست ... خدا انگار در دلهاست ... در هر كجا كه اين دلم تنهاست ... حضور رحمتش پيداست ... به راستي ذكر نامش وقت دلتنگي چقدر زيباست ... چقدر زيباست... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 23:25 توسط کرکس
|
|
||
|
|
|
|
|
salam... emruz aslan halam khub nabud.. vasam doa konid |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:41 توسط کرکس
|
|
||
|
|
|
|
|
تورو جون هرکی که دوست دارین ازش بپرسین چرا همیشه منو دوست داره تنها ببینه...
چرا کاری می کنه که اونایی رو که دوستشون دارم از کنارم میرن. خدایا چه گناهی کردم که دارم تاوانشو میدم..... دعام کنین..... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 0:19 توسط کرکس
|
|
||
|
|
|
|
|
کلاغی روی بام خانهی همسایهی ما بود و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی دمادم تق و تق منقار می زد باز و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است و تنها می خورد هر کس که دارد در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر میکرد که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیریرن است غم شیرینتر از شهد و شکر میکرد نمیدانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است شلوغ است دروغ است و غریب است و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم برای دوستداران صدای پیر مردی تار میزد باز نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم و نرم و بسیاری که بی شرم در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست دد است درنده است بد است زننده ست و بیش از این همه اسباب خنده ست در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است و دور است و کور است در آن لحظه که می پژمرد و می رفت و لختی عمر جاویدان هستی را بغارت با شنتابی اشنا می برد و می رفت در آن پرشور لحظه دل من با چه اصراری تو را خواست و می دانم چرا خواست و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده که نامش عمر و دنیاست اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:0 توسط کرکس
|
|
||
|
|
|
|
|
آنگاه که غرور کسی را له می کنی آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه که حتی گوشت را میبندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ............می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی ، تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 2:12 توسط کرکس
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزا نمی دونم چم شده. بعضی وقتا می گم که باید ادامه بدم اما بیشتر وقتا جوری میشم که واقعا خسته می شم از زندگی.... دلیلی نمی تونم که ادامش بدم. خدایا کمکم کن. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 10:53 توسط کرکس
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام و دوباره سلام.......... اولا عید فطر مبارک... خیلی وقت بود که نبودم، راسیتش حوصلشو نداشتم. الانم ندارم اما نمیدونم واسه چی اومدم... دارم درس می خونم همین.. موفق باشین. بای |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 23:50 توسط کرکس
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم شیشه قلبم آنقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند می خواهم فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام دلم به درد می آید وقتی سر نوشت را به نظاره می نشینم کاش می شد سرنوشت را با آن روزها شیرینم عجین کرد بغض کهنه ای گلویم را می آزارد نفرین به بودن وقتی با درد همراست ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند تنها با خاطراتم خوشم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 14:26 توسط کرکس
|
|
||