|
|
|
|
|
خدا اينجاست ... خدا با ماست ... خدا انگار در دلهاست ... در هر كجا كه اين دلم تنهاست ... حضور رحمتش پيداست ... به راستي ذكر نامش وقت دلتنگي چقدر زيباست ... چقدر زيباست... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 23:25 توسط کرکس
|
|
||
|
|
|
|
|
salam... emruz aslan halam khub nabud.. vasam doa konid |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:41 توسط کرکس
|
|
||
|
|
|
|
|
تورو جون هرکی که دوست دارین ازش بپرسین چرا همیشه منو دوست داره تنها ببینه...
چرا کاری می کنه که اونایی رو که دوستشون دارم از کنارم میرن. خدایا چه گناهی کردم که دارم تاوانشو میدم..... دعام کنین..... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 0:19 توسط کرکس
|
|
||
|
|
|
|
|
کلاغی روی بام خانهی همسایهی ما بود و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی دمادم تق و تق منقار می زد باز و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است و تنها می خورد هر کس که دارد در آن لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر میکرد که در آن موجها شاید یکی نطقی در این معنی که شیریرن است غم شیرینتر از شهد و شکر میکرد نمیدانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا عجیب است شلوغ است دروغ است و غریب است و در آن موجها شاید در آن لحظه جوانی هم برای دوستداران صدای پیر مردی تار میزد باز نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم و نرم و بسیاری که بی شرم در آن لحظه گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز نمی دانم چرا شاید برای آنکه این دنیا کشنده ست دد است درنده است بد است زننده ست و بیش از این همه اسباب خنده ست در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم دمادم میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است و دور است و کور است در آن لحظه که می پژمرد و می رفت و لختی عمر جاویدان هستی را بغارت با شنتابی اشنا می برد و می رفت در آن پرشور لحظه دل من با چه اصراری تو را خواست و می دانم چرا خواست و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده که نامش عمر و دنیاست اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:0 توسط کرکس
|
|
||
|
|
|
|
|
آنگاه که غرور کسی را له می کنی آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه که حتی گوشت را میبندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ............می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی ، تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 2:12 توسط کرکس
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزا نمی دونم چم شده. بعضی وقتا می گم که باید ادامه بدم اما بیشتر وقتا جوری میشم که واقعا خسته می شم از زندگی.... دلیلی نمی تونم که ادامش بدم. خدایا کمکم کن. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 10:53 توسط کرکس
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام و دوباره سلام.......... اولا عید فطر مبارک... خیلی وقت بود که نبودم، راسیتش حوصلشو نداشتم. الانم ندارم اما نمیدونم واسه چی اومدم... دارم درس می خونم همین.. موفق باشین. بای |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 23:50 توسط کرکس
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم شیشه قلبم آنقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند می خواهم فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام دلم به درد می آید وقتی سر نوشت را به نظاره می نشینم کاش می شد سرنوشت را با آن روزها شیرینم عجین کرد بغض کهنه ای گلویم را می آزارد نفرین به بودن وقتی با درد همراست ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند تنها با خاطراتم خوشم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 14:26 توسط کرکس
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه چیزهایی رو که دوست دارید به دست نیاورید مجبور می شوید چیزهایی که دارن رو دوست داشته باشین آخ که چه بده حتی چیزایی رو که دارم نمیتونم دوست داشته باشم.................................................. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 12:45 توسط کرکس
|
|
||
|
|
|
|
|
ا يکي بود يکي نبود. جز خدا هيچچي نبود زير ِ اين تاق ِ کبود، نه ستاره نه سرود. عموصحرا، تُپُلي با دو تا لُپ ِ گُلي پا و دستاِش کوچولو ريش و روحاِش دوقلو چپقاِش خالي و سرد دلکاِش درياي ِ درد، دَر ِ باغو بسّه بود دَم ِ باغ نشسّه بود: «ــ عموصحرا! پسرات کو؟» «ــ لب ِ دريان پسرام. دختراي ِ ننهدريارو خاطرخوان پسرام. طفليا، تنگ ِ غلاغپر، پاکشون خسته و مرده، ميان از سر ِ مزرعهشون. تن ِشون خسّهي ِ کار دل ِشون مُردهي ِ زار دسّاشون پينهتَرَک لباساشون نمدک پاهاشون لُخت و پتي کجکلاشون نمدي، ميشينن با دل ِ تنگ لب ِ دريا سر ِ سنگ. طفليا شب تا سحر گريهکنون خوابو از چشم ِ بهدردوختهشون پس ميرونن توي ِ درياي ِ نمور ميريزن اشکاي ِ شور ميخونن ــ آخ که چه دلدوز و چه دلسوز ميخونن! ــ: «ــ دختراي ِ ننهدريا! کومهمون سرد و سياس چش ِ اميد ِمون اول به خدا، بعد به شماس. کورهها سرد شدن سبزهها زرد شدن خندهها درد شدن. از سر ِ تپه، شبا شيههي ِ اسباي ِ گاري نمياد، از دل ِ بيشه، غروب چهچه ِ سار و قناري نمياد، ديگه از شهر ِ سرود تکسواري نمياد. ديگه مهتاب نمياد کرم ِ شبتاب نمياد. برکت از کومه رفت رستم از شانومه رفت: تو هوا وقتي که برق ميجّه و بارون ميکنه کمون ِ رنگهبهرنگاِش ديگه بيرون نمياد، رو زمين وقتي که ديب دنيارو پُرخون ميکنه سوار ِ رخش ِ قشنگاِش ديگه ميدون نمياد. شبا شب نيس ديگه، يخدون ِ غمه عنکبوتاي ِ سيا شب تو هوا تار ميتنه. ديگه شب مرواريدوزون نميشه آسمون مثل ِ قديم شبها چراغون نميشه. غصهي ِ کوچيک ِ سردي مث ِ اشک ــ جاي ِ هر ستاره سوسو ميزنه، سر ِ هر شاخهي ِ خشک از سحر تا دل ِ شب جغده که هوهو ميزنه. دلا از غصه سياس آخه پس خونهي ِ خورشيد کجاس؟ قفله؟ وازش ميکنيم! قهره؟ نازش ميکنيم! ميکِشيم منت ِشو ميخريم همت ِشو! مگه زوره؟ به خدا هيچکي به تاريکيي ِ شب تن نميده موش ِ کورم که ميگن دشمن ِ نوره، به تيغ ِ تاريکي گردن نميده! دختراي ِ ننهدريا! رو زمين عشق نموند خيلي وخ پيش باروبنديل ِشو بست خونه تکوند ديگه دل مثل ِ قديم عاشق و شيدا نميشه تو کتابم ديگه اونجور چيزا پيدا نميشه. دنيا زندون شده: نه عشق، نه اميد، نه شور، برهوتي شده دنيا که تا چِش کار ميکنه مُردهس و گور. نه اميدي ــ چه اميدي؟ بهخدا حيف ِ اميد! ــ نه چراغي ــ چه چراغي؟ چيز ِ خوبي ميشه ديد؟ ــ نه سلامي ــ چه سلامي؟ همه خونتشنهي ِ هم! ــ نه نشاطي ــ چه نشاطي؟ مگه راهاِش ميده غم؟ ــ: داش آکل، مرد ِ لوتي، ته خندق تو قوتي! توي ِ باغ ِ بيبيجون جمجمک، بلگ ِ خزون! ديگه دِه مثل ِ قديم نيس که از آب دُر ميگرفت باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر ميگرفت: آب به چشمه! حالا رعيت سر ِ آب خونميکنه واسه چار چيکهي ِ آب، چلتارو بيجون ميکنه. نعشا ميگندن و ميپوسن و شالي ميسوزه پاي ِ دار، قاتل ِ بيچاره همونجور تو هوا چِش ميدوزه ــ «چي ميجوره تو هوا؟ رفته تو فکر ِ خدا؟...» ــ «نه برادر! تو نخ ِ ابره که بارون بزنه شالي از خشکي درآد، پوک ِ نشا دون بزنه: اگه بارون بزنه! آخ! اگه بارون بزنه!». دخترايِ ننهدريا! دل ِمون سرد و سياس چِش ِ اميدمون اول به خدا بعد به شماس. اَزَتون پوست ِ پيازي نميخايم خود ِتون بس ِمونين، بقچهجاهازي نميخايم. چادر ِ يزدي و پاچين نداريم زير ِ پامون حصيره، قاليچه و قارچين نداريم. بذارين برکت ِ جادوي ِ شما دِه ِ ويرونهرو آباد کنه شبنم ِ موي ِ شما جيگر ِ تشنهمونو شاد کنه شادي از بوي ِ شما مَس شه همينجا بمونه غم، بره گريهکنون، خونهي ِ غم جابمونه...» □ پسراي ِ عموصحرا، لب ِ درياي ِ کبود زير ِ ابر و مه و دود شبو از راز ِ سيا پُرميکنن، توي ِ درياي ِ نمور ميريزن اشکاي ِ شور کاسهي ِ دريارو پُردُر ميکنن. دختراي ِ ننهدريا، تَه ِ آب ميشينن مست و خراب. نيمهعُريون تن ِشون خزهها پيرهن ِشون تن ِشون هُرم ِ سراب خندهشون غُلغُل ِ آب لب ِشون تُنگ ِ نمک وصل ِشون خندهي ِ شک دل ِشون درياي ِ خون، پاي ِ ديفار ِ خزه ميخ��نن ضجهکنون: «ــ پسراي ِ عموصحرا لب ِ تون کاسهنبات صدتا هجرون واسه يه وصل ِ شما خمس و زکات! دريا از اشک ِ شما شور شد و رفت بخت ِمون از دَم ِ در دور شد و رفت. راز ِ عشقو سر ِ صحرا نريزين اشک ِتون شوره، تو دريا نريزين! اگه آب شور بشه، دريا به زمين دَس نميده ننهدريام ديگه مارو به شما پس نميده. ديگه اونوخ تا قيامت دل ِ ما گنج ِ غمه اگه تا عمر داريم گريه کنيم، باز کمه. پرده زنبوريي ِ دريا ميشه بُرج ِ غم ِمون عشق ِتون دق ميشه، تا حشر ميشه همدَم ِمون!» □ مگه ديفار ِ خزه موش نداره؟ مگه موش گوش نداره؟ ــ موش ِ ديفار، ننهدريا رو خبردار ميکنه: ننهدريا، کج و کوج بددل و لوس و لجوج، جادو در کار ميکنه. ــ تا صداشون نرسه لب ِ درياي ِ خزه، از لجاِش، غيهکشون ابرارو بيدار ميکنه: اسباي ِ ابر ِ سيا تو هوا شيههکشون، بشکهي ِ خاليي ِ رعد روي ِ بوم ِ آسمون. آسمون، غرومبغرومب! طبل ِ آتيش، دودودومب! نعرهي ِ موج ِ بلا ميره تا عرش ِ خدا; صخرهها از خوشي فرياد ميزنن. دخترا از دل ِ آب داد ميزنن: «ــ پسراي ِ عموصحرا! دل ِ ما پيش ِ شماس. نکنه فکر کنين حقه زير ِ سر ِ ماس: ننهدرياي ِ حسود کرده اين آتش و دود!» □ پسرا، حيف! که جز نعره و دلريسهي ِ باد هيچ صداي ِ ديگهئي به گوشاشون نمياد! ــ غم ِشون سنگ ِ صبور کجکلاشون نمدک نگاشون خسته و دور دل ِشون غصهتَرَک، تو سياهي، سوت و کور گوش ميدن به موج ِ سرد ميريزن اشکاي ِ شور توي ِ درياي ِ نمور... □ جُم جُمَک برق ِ بلا طبل ِ آتيش تو هوا! خيزخيزک موج ِ عبوس تا دَم ِ عرش ِ خدا! نه ستاره نه سرود لب ِ درياي ِ حسود، زير ِ اين تاق ِ کبود جز خدا هيچچي نبود جز خدا هيچچي نبود! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:41 توسط کرکس
|
|
||